گاهی دلت می خواهد کسی کنارت باشد…که هفته ای یکی – دوبار حدود ساعت 3 نیمه شب صدایت کند، بروید توی پله های منتهی به پشت بام چیپس و ماست بخورید…و بخواهد چیزی بگویی… و تو بگویی؛ از اولین چیزی که درباره اش حدس زدی…و درست هم حدس زدی…و او تعجب کند و بگوید:دروغ می گی!واقعاً؟…و این واقعاً را خیلی کشدار بگوید…و از تویی که به خودت نمی آیی بگوید…و تو همیشه فکر کنی چرا اینقدر به خودت نمی آیی؟…

 

یک نفر وسط نشسته بود آن بالا روی سن
یک نفر وسط نشسته بود این پایین توی سالن
****
یک نفر حرف می زد…از زندگی اش می گفت…از باورش…می خندید…به سوال ها جواب می داد…گاهی سرش را به علامت تائید تکان می داد…گاهی با میکروفون یا لیوان آبش بازی می کرد…دست هایش را گذاشته بود روی میز…
یک نفر گوش می کرد…باورش نمی شد…بغض می کرد…شقیقه هایش تیر می کشید…دست هایش را توی هم قفل کرده بود…می گرفتشان جلوی صورتش…می آمد جلو…می رفت عقب…گاهی مشت شان می کرد و آنقدر فشار می داد که جای ناخن هایش بماند…سردش می شد…گر می گرفت…
****
یک نفر حرف می زد…می خندید…گاهی خجالت می کشید…سرش را می انداخت پایین و با لیوان آبش بازی می کرد…به تته پته می افتاد…اما خوشحال بود…
یک نفر خفه خون گرفته بود…اشک می ریخت…لال شده بود…اما خوشحال بود…
****
رفت بیرون…راه رفت…فکر کرد…شماره گرفت…پشیمان شد…قطع کرد…برگشت…نشست…خندید…اشک ریخت…اما خوشحال بود…
….
یک نفر تازه متولد شده بود…
****
یک نفر از بس تازه متولد شده بود…کشته شد
یک نفر از بس کشته شد…مُـرد

تکنیک:آبرنگ

 

 من اهتزاز توام؛پرچم

روحم…

تنم…

دلم…

 

یه شب مهتاب

یه شب مهتاب…ماه میاد تو خواب
منو می‌بره…کوچه به کوچه
باغ انگوری…باغ آلوچه
دره به دره…صحرا به صحرا
اون جا که شبا…پشت بیشه‌ها
یه پری میاد…ترسون و لرزون
پاشو میذاره…تو آب چشمه
شونه ‌می‌کنه…موی پریشون…
*****
یه شب مهتاب…ماه میاد تو خواب
منو می‌بره…ته اون دره
اون‌ جا که شبا…یکه و تنها
تک ‌درخت بید…شاد و پر امید
می‌کنه به‌ ناز…دستشو دراز
که یه ستاره…بچکه مث
یه چیکه بارون…به جای میوه‌ ش
سر یه شاخه ‌ش…بشه آویزون…
*****
یه شب مهتاب…ماه میاد تو خواب
منو می‌بره…از توی زندون
مث شب ‌پره…با خودش بیرون
می‌بره اون‌جا…که شب سیا
تا دم سحر…شهیدای شهر
با فانوس خون…جار می‌کشن
تو خیابونا…سر میدونا:
« ــ عمو یادگار!…مرد کینه ‌دار!
مستی یا هشیار…خوابی یا بیدار؟»
مستیم و هشیار…شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار…شهیدای شهر!
آخرش یه شب…ماه میاد بیرون
از سر اون کوه…بالای دره
روی این میدون…رد می‌شه خندون
یه شب ماه میاد

برای احمد زید آبادی

 

تو وبلاگ داری؟

برو بنویس هیچکس نیومد!

زوری رفتیم!ولی خوب شد رفتیم ها!عربی داشتیم!

بنویس هیچ کس نیومد!

مهدی هم اومده بود ها!

از طرف مدرسه بابا!زوری اورده بودنشون!

یه چیزی بهم دادن روش نوشتم مرگ بر دیکتاتور

پیروزی سیادت بر کاخ سبز معاویه

پیروزی صداقت بر تزویر و دروغ و ریا

پیروزی دیانت بر اسلام آمریکایی

پیروزی شجاعت بر خودباختگی

پیروزی تواضع برتکبر و غرور

پیروزی مردم رنج دیده بر باندهای زر و زور و تزویر

یه چیز میگم به کسی نگی ها!

یه سیلی خوردم!

عکسشو پاره کردم!مامورا دیدن!

این ها را پسرک پرشور ما_امین_دیروز تلفنی گفت…روایت حضور اجباری شان در میدان نقش جهان…گاهی به شورش حسودی ام  می شود!…و برای شعورش دعا می کنم البته…و باورم نمی شود این پسرک پر حرف زلزله ی از کتاب و خواندن گریزان،حیات نو بخواند تازگی ها…

 یک:سکوت را در خود مکرر می کنم…با یادها زندگی می کنم… و ترانه هایی بر زبان نیامده…همان دلتنگی های آدمی…من بیمارم…بیمار یادها… چرا که یاد انسان را بیمار می کند…

دو:یک فرو رفته ی مطلقم در انزوا…انزوایی از جنس درد…مثل یک مار زخمی به خود می پیچم…و نمی دانم این پیچش دردآلود کی تمام می شود!…اصلاً تمام می شود یا نه؟…

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم

پیچید

سه:سر به زیر می روم و می آیم… پاشنه ی پاهایم را محکم و با غیظ به زمین می کوبم…و زیر لب می گویم:

گلوله ای در سینه…

گلوله ای در سینه…

گلوله ای در سینه…

ای آوار منم با تو…

گلوله ای در سینه…

ای آوار منم با تو…

گلوله ای در سینه…

منم با تو…

گلوله ای در سینه…

 بعد با خودم شعر و امید زمزمه می کنم…زیر باران ترانه می خوانم… باز باران با ترانه…و با خود می اندیشم اگر شعر نبود ما چقدر دردمند تر بودیم؟

آسمان امروز ديگر نیست نیلی

اندک اندک

رفته رفته

ابرها گشتند چيره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره ی خورشید رخشان

.

.

.

چهار:آن عادت سرخوشانه ی له کردن برگ های زرد و پف کرده ی پاییز را کنار گذاشته ام…دیگر آن خش خش معصومانه برایم لذیذ نیست…زجرکـُش کردن وحشیانه ای می نماید در نظرم…باید گذاشت برگ ها به درد خودشان بمیرند…اگر بی حواس پایم روی یکی شان برود…به شدت عصبی می شوم و به خودم فحش می دهم…اَه!لعنتی!حواست کجاست؟…روزی چند بار با این بهانه می شود خطابم به خودم!

پیش از آنکه برگ های زرد را

زیر پای خویش

سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد:

برگ های بی گناه

با زبان ساده اعتراف می کنند:

خشکی درخت

از کدام ریشه آب می خورد!

 پنج:نقبی می زنم به روزهای دورتر…که لبخندی بود روی درد…جایی بود برای به سخره گرفتن درد…و خیالی بود برای بی خیالی…جایی مثل دفتر مجله…و آن همه درد مشترک…

این باد بی قراری

وقتی که می وزد

دل های سر نهاده ی ما

بوی بهانه های قدیمی می گیرد

و زخم های کهنه ی ما باز

در انتظار حادثه ای تازه

خمیازه می کشند

شش:مرددم بین سرافکندگی و افتخار…اما هیچ کس نیست که بیرونم بیاورد از این تردید…دلم می خواست یک نفر…فقط یک نفر می گفت:خوب کردی!…و من مغرور می شدم به احساسم…به آرمانم…اما اینجا تنها مانده ام به درد…

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن…با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست

هفت:احساس می کنم خرد شده ام و نمی توانم تکه هایم را جمع کنم و بهم بچسبانم…هر تکه ای اندیشه ای دارد…و روحم مدام در تناقض و کشاکش بین آنها خرد و خرد تر می شود… فقط به درد جمع می شوند…و باز همان آشفتگی ها و پریشان حالی ها…

هشت:تو،بی آنکه بدانی شده ای شور من…شعر من…انگیزه ی دیوار نویسی من…اعتراض من…موضوع تحقیق من…سنگ سکوت سر کلاس های من…فکر من…سخن من…شاهد من…من با تو روزگار می گذرانم و نسبت به تو احساس دین می کنم…رفیق!وقتی زیر گوشم زمزمه می کنی:نترسی ها!…و من به رسم کابوی ها می گویم:هی!رفیق!من با تو ام…می دانم که هر دو حظ می کنیم از این دردناک ترین و مهربانانه ترین عبارت دنیا!…که آبی است بر آتش دل های داغ دیده مان…

نه:برای تو:

هی !رفیق!

Nella vita ci sono giorni”
,pieni di vento e pieni di rabbia
ci sono giorni pieni di pioggia
,e pieni di dolore
,ci sono giorni pieni di lacrime
ma poi ci sono giorni pieni d’amore
che ci danno il coraggio di andare avanti
“…per tutti gli altri giorni

 

گفتم:یک قاچ سیب!

گفت:برابر می کند سهم مرا با تو!

یک گاز سیب…

I was childish and unfair

To you, my only friend

I regret, but now it’s too late

I can’t show you any more

The things I’ve learned from you

Cause life just took you away

?I’m asking why

?I’m asking why

Nobody gives an answer

?I’m just asking why

But someday we’ll meet again

And I’ll ask you

I’ll ask you why

?Why it has to be like this

?I’m asking you why

Please give me an answer

Many years and stupid fights

Till we accept to see

?How it was and it’ll always be

?Why it has to be like this

?Why we don’t realize

?Why we’re too blind to see the one

?Who’s always on our side

?I’m asking why

?I’m asking why

Nobody gives an answer

?I’m just asking why

?Just tell me why

?Why it has to be like this

That the good ones disappear

?I’m asking you why

?I’m asking why

?I’m asking why

Nobody gives an answer

?I’m just asking why

?I’m asking why

آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند…اما تسکین تنهایی،تسکین درد نیست…