من اهتزاز توام؛پرچم
…روحم
…تنم
…دلم
یه شب مهتاب…ماه میاد تو خواب
منو میبره…کوچه به کوچه
باغ انگوری…باغ آلوچه
دره به دره…صحرا به صحرا
اون جا که شبا…پشت بیشهها
یه پری میاد…ترسون و لرزون
پاشو میذاره…تو آب چشمه
شونه میکنه…موی پریشون…
*****
یه شب مهتاب…ماه میاد تو خواب
منو میبره…ته اون دره
اون جا که شبا…یکه و تنها
تک درخت بید…شاد و پر امید
میکنه به ناز…دستشو دراز
که یه ستاره…بچکه مث
یه چیکه بارون…به جای میوه ش
سر یه شاخه ش…بشه آویزون…
*****
یه شب مهتاب…ماه میاد تو خواب
منو میبره…از توی زندون
مث شب پره…با خودش بیرون
میبره اونجا…که شب سیا
تا دم سحر…شهیدای شهر
با فانوس خون…جار میکشن
تو خیابونا…سر میدونا:
« ــ عمو یادگار!…مرد کینه دار!
مستی یا هشیار…خوابی یا بیدار؟»
مستیم و هشیار…شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار…شهیدای شهر!
آخرش یه شب…ماه میاد بیرون
از سر اون کوه…بالای دره
روی این میدون…رد میشه خندون
یه شب ماه میاد
برای احمد زید آبادی
تو وبلاگ داری؟
برو بنویس هیچکس نیومد
زوری رفتیم!ولی خوب شد رفتیم ها!عربی داشتیم
بنویس هیچ کس نیومد
!مهدی هم اومده بود ها
!از طرف مدرسه بابا!زوری اورده بودنشون
یه چیزی بهم دادن روش نوشتم مرگ بر دیکتاتور
پیروزی سیادت بر کاخ سبز معاویه
پیروزی صداقت بر تزویر و دروغ و ریا
پیروزی دیانت بر اسلام آمریکایی
پیروزی شجاعت بر خودباختگی
پیروزی تواضع برتکبر و غرور
پیروزی مردم رنج دیده بر باندهای زر و زور و تزویر
!یه چیز میگم به کسی نگی ها
!یه سیلی خوردم
!عکسشو پاره کردم!مامورا دیدن
این ها را پسرک پرشور ما_امین_دیروز تلفنی گفت…روایت حضور اجباری شان در میدان نقش جهان…گاهی به شورش حسودی ام می شود!…و برای شعورش دعا می کنم البته…و باورم نمی شود این پسرک پر حرف زلزله ی از کتاب و خواندن گریزان،حیات نو بخواند تازگی ها
یک:سکوت را در خود مکرر می کنم…با یادها زندگی می کنم… و ترانه هایی بر زبان نیامده…همان دلتنگی های آدمی…من بیمارم…بیمار یادها… چرا که یاد انسان را بیمار می کند…
دو:یک فرو رفته ی مطلقم در انزوا…انزوایی از جنس درد…مثل یک مار زخمی به خود می پیچم…و نمی دانم این پیچش دردآلود کی تمام می شود!…اصلاً تمام می شود یا نه؟…
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم
پیچید
سه:سر به زیر می روم و می آیم… پاشنه ی پاهایم را محکم و با غیظ به زمین می کوبم…و زیر لب می گویم:
گلوله ای در سینه…
گلوله ای در سینه…
گلوله ای در سینه…
ای آوار منم با تو…
گلوله ای در سینه…
ای آوار منم با تو…
گلوله ای در سینه…
منم با تو…
گلوله ای در سینه…
بعد با خودم شعر و امید زمزمه می کنم…زیر باران ترانه می خوانم… باز باران با ترانه…و با خود می اندیشم اگر شعر نبود ما چقدر دردمند تر بودیم؟
آسمان امروز ديگر نیست نیلی
اندک اندک
رفته رفته
ابرها گشتند چيره
آسمان گردیده تیره
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
.
.
.
چهار:آن عادت سرخوشانه ی له کردن برگ های زرد و پف کرده ی پاییز را کنار گذاشته ام…دیگر آن خش خش معصومانه برایم لذیذ نیست…زجرکـُش کردن وحشیانه ای می نماید در نظرم…باید گذاشت برگ ها به درد خودشان بمیرند…اگر بی حواس پایم روی یکی شان برود…به شدت عصبی می شوم و به خودم فحش می دهم…اَه!لعنتی!حواست کجاست؟…روزی چند بار با این بهانه می شود خطابم به خودم!
پیش از آنکه برگ های زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد:
برگ های بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند:
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد!
پنج:نقبی می زنم به روزهای دورتر…که لبخندی بود روی درد…جایی بود برای به سخره گرفتن درد…و خیالی بود برای بی خیالی…جایی مثل دفتر مجله…و آن همه درد مشترک…
این باد بی قراری
وقتی که می وزد
دل های سر نهاده ی ما
بوی بهانه های قدیمی می گیرد
و زخم های کهنه ی ما باز
در انتظار حادثه ای تازه
خمیازه می کشند
شش:مرددم بین سرافکندگی و افتخار…اما هیچ کس نیست که بیرونم بیاورد از این تردید…دلم می خواست یک نفر…فقط یک نفر می گفت:خوب کردی!…و من مغرور می شدم به احساسم…به آرمانم…اما اینجا تنها مانده ام به درد…
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن…با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست
هفت:احساس می کنم خرد شده ام و نمی توانم تکه هایم را جمع کنم و بهم بچسبانم…هر تکه ای اندیشه ای دارد…و روحم مدام در تناقض و کشاکش بین آنها خرد و خرد تر می شود… فقط به درد جمع می شوند…و باز همان آشفتگی ها و پریشان حالی ها…
هشت:تو،بی آنکه بدانی شده ای شور من…شعر من…انگیزه ی دیوار نویسی من…اعتراض من…موضوع تحقیق من…سنگ سکوت سر کلاس های من…فکر من…سخن من…شاهد من…من با تو روزگار می گذرانم و نسبت به تو احساس دین می کنم…رفیق!…وقتی زیر گوشم زمزمه می کنی:نترسی ها!…و من به رسم کابوی ها می گویم:هی!رفیق!من با تو ام…می دانم که هر دو حظ می کنیم از این دردناک ترین و مهربانانه ترین عبارت دنیا!…که آبی است بر آتش دل های داغ دیده مان…
نه:برای تو:
هی !رفیق!
“Nella vita ci sono giorni
pieni di vento e pieni di rabbia,
ci sono giorni pieni di pioggia
e pieni di dolore,
ci sono giorni pieni di lacrime,
ma poi ci sono giorni pieni d’amore
che ci danno il coraggio di andare avanti
per tutti gli altri giorni…”
گفتم:یک قاچ سیب!
گفت:برابر می کند سهم مرا با تو!
یک گاز سیب…
I was childish and unfair
To you, my only friend
I regret, but now it’s too late
I can’t show you any more
The things I’ve learned from you
Cause life just took you away
?I’m asking why
?I’m asking why
Nobody gives an answer
?I’m just asking why
But someday we’ll meet again
And I’ll ask you
I’ll ask you why
?Why it has to be like this
?I’m asking you why
Please give me an answer
Many years and stupid fights
Till we accept to see
?How it was and it’ll always be
?Why it has to be like this
?Why we don’t realize
?Why we’re too blind to see the one
?Who’s always on our side
?I’m asking why
?I’m asking why
Nobody gives an answer
?I’m just asking why
?Just tell me why
?Why it has to be like this
That the good ones disappear
?I’m asking you why
?I’m asking why
?I’m asking why
Nobody gives an answer
?I’m just asking why
?I’m asking why
آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند…اما تسکین تنهایی،تسکین درد نیست…
دلم
بی تاب است
حال و هوای جنوب افتاده است به تنم
بهمنشیر و شلمچه
ذهنم شیرجه می زند توی شط
می دودم لای نخل های جزیره مینو
قهقه های بازیگوش کودکانه مان
با سمیرا و سمانه و سروش و سهیل
توی گوشم می پیچد
که مستانه می خندیم
مستانه می خندیم
مستانه می خندیم
مستانه می خندیم
خسته می شویم
و زیر یکی از نخل ها دراز می کشیم
از آنها که سرشان را به باد نداده اند
و هنوز شاخه ای دارند و سایه ای
از آرزوهای بی ریایمان می گوییم
و مستانه می خندیم
مستانه می خندیم
مستانه می خندیم
مستانه می خندیم
من که به هوای پدرغواص خواهم شد
سمیرا دندانپزشک می شود
سمانه نقاش
و سروش و سهیل
هر دو خلبان خواهند شد
یکی هلیکوپتر
و دیگری هواپیما
* * *
صدای انفجار توی گوشم می پیچید
سرم گیج می رود
و چشمانم سیاهی
سرم گیج می رود
و چشمانم
سی
یا
هی ی ی ی ی ی
* * *
تلفن زنگ می زند
دیرینگ دیرینگ دیرینگ دیرینگ
مادر نماز می خواند
پدر دریاست
من و شیما دعوایمان می شود
برای جواب دادن به تلفن
من پیروز می شوم
ماما سروش است
از آبادان
گریه کرده
با تمام کودکی نافهمم
دلم شور می زند
با تمام بی خبری ابلهانه ام
گریه ام می گیرد
و او می گوید…
سرم گیج می رود
و چشمانم
سی
یا
هی ی ی ی ی ی
شیما می دود
مادر می دود
و من بیهوش روی زمین
* * *
سمیرا و سمانه و سروش و سهیل
در راه مدرسه روی مین جا ماندند
ماندند
تا بگویند
ما صلح نمی خواهیم
و راه قدس
که از کربلا می گذرد
لطفاً جنگ راه نیندازید
ماندند
تا بگویند
جنگ
هنوز
قربانی
می گیرد
ماندند
تا بگویند
جنگ
هیچ
وقت
تمام
نمی شود
* * *
و ما هنوز که هنوز است برای جواب دادن به تلفن دعوایمان می شود
…
سالهاست به هیچ تلفنی جواب نمی دهم
توی زندگی هر کس باید یک پیرمرد باشد…زیاد فرقی نمی کند پیرمرد چه جور پیرمردی باشد…مهم این است که پیرمرد باشد
یک پیرمرد که با دوچرخه اش به مدرسه برساندت…
ببردت پارک…اجازه بدهد موقع گپ زدن با دوستانش بروی کتاب خانه…
برایت بستنی و کتاب بخرد تا همیشه کتاب هایت طعم بستنی بدهند…
یک پیرمرد که قبل از نمازش،سفارش کند که ساکت باشید و هیس را هُس بگوید…
یک پیرمرد که روزشماری کنی برای برگشتنش از ماموریت…که بیاید تی تاب و ساندیس و شکلات بیاورد برایت…که دلمه های رنگارنگ پیرزن را بگذارد دهانت…که یادت بدهد چگونه بخوری…
یک پیرمرد که وادارت کند خورشت کنگر بخوری و بگوید: بخور…نترس!اگر مُردی؛من اینجا هستم!…
یک پیرمرد که بعد از برگشتن از ماموریت، ساکش را توی انباری کنار آشپزخانه بگذارد…تا اسم آنجا برای همیشه بشود انباری باباجان…
یک پیرمرد که شکلات را چاکلیت بگوید…
یک پیرمرد که صدا بزند:الهه ناز…شیما…بیایید ترنج بخورید…و شین شیما را سین بگوید…
یک پیرمرد که دعوایت کند وقتی پفک می خوری…و تو پفک هایت را ببری طبقه ی دوم و یواشکی بخوری…
یک پیرمرد که همراه غذایش خرما بخورد…و بعد از غذا میوه…
یک پیرمرد که زیر درخت زردآلو دراز بکشد و چرت بزند…
یک پیرمرد که بیلرسوت بپوشد و از درخت های گردوی باغ برایت گردو بچیند و بگذارت روی درخت به و بگوید به ترین میوه را بچین!…تا زیباترین تصویرت از پاییز از همان باغ به او باشد…
یک پیرمرد که از خاطراتش با رفیق هندی اش بگوید…و از جو و ادوارد و ریچارد…
یک پیرمرد که با دوچرخه برود مسجد برای نماز…
.
.
یک پیرمرد که با ویلچر برسانی اش فیزیوتراپی…
ببری اش پارک…برایش بستنی بخری و کتاب بخوانی…
یک پیرمرد که ساکت ساکت دستانش را بگیری و کمکش کنی نماز بخواند و بعدتر مهر را بگذاری به پیشانی اش…
یک پیرمرد که روزشماری کنی برای برگشتنش از بیمارستان…که بیاید…فقط بیاید…
یک پیرمرد که قفسه های انباری اش پر شود از سرم و سرنگ و سُند…
یک پیرمرد که هنوز شکلات را چاکلیت بگوید…
یک پیرمرد که تمام شین ها را سین تلفظ کند…
یک پیرمرد که کنارش بنشینی و پفک بخوری…
یک پیرمرد که غذا بگذاری دهانش…شاید حتی بدون خرما…
یک پیرمرد که همیشه روی تخت دراز بکشد و بخوابد…
یک پیرمرد که الهه ناز که هیچ،حتی الهه هم صدایت نزند و بگوید جو،ادوارد،ریچارد…
یک پیرمرد که دیگرهیچ وقت با دوچرخه نرود مسجد برای نماز…

