یک:سکوت را در خود مکرر می کنم…با یادها زندگی می کنم… و ترانه هایی بر زبان نیامده…همان دلتنگی های آدمی…من بیمارم…بیمار یادها… چرا که یاد انسان را بیمار می کند…
دو:یک فرو رفته ی مطلقم در انزوا…انزوایی از جنس درد…مثل یک مار زخمی به خود می پیچم…و نمی دانم این پیچش دردآلود کی تمام می شود!…اصلاً تمام می شود یا نه؟…
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم
پیچید
سه:سر به زیر می روم و می آیم… پاشنه ی پاهایم را محکم و با غیظ به زمین می کوبم…و زیر لب می گویم:
گلوله ای در سینه…
گلوله ای در سینه…
گلوله ای در سینه…
ای آوار منم با تو…
گلوله ای در سینه…
ای آوار منم با تو…
گلوله ای در سینه…
منم با تو…
گلوله ای در سینه…
بعد با خودم شعر و امید زمزمه می کنم…زیر باران ترانه می خوانم… باز باران با ترانه…و با خود می اندیشم اگر شعر نبود ما چقدر دردمند تر بودیم؟
آسمان امروز ديگر نیست نیلی
اندک اندک
رفته رفته
ابرها گشتند چيره
آسمان گردیده تیره
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
.
.
.
چهار:آن عادت سرخوشانه ی له کردن برگ های زرد و پف کرده ی پاییز را کنار گذاشته ام…دیگر آن خش خش معصومانه برایم لذیذ نیست…زجرکـُش کردن وحشیانه ای می نماید در نظرم…باید گذاشت برگ ها به درد خودشان بمیرند…اگر بی حواس پایم روی یکی شان برود…به شدت عصبی می شوم و به خودم فحش می دهم…اَه!لعنتی!حواست کجاست؟…روزی چند بار با این بهانه می شود خطابم به خودم!
پیش از آنکه برگ های زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد:
برگ های بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند:
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد!
پنج:نقبی می زنم به روزهای دورتر…که لبخندی بود روی درد…جایی بود برای به سخره گرفتن درد…و خیالی بود برای بی خیالی…جایی مثل دفتر مجله…و آن همه درد مشترک…
این باد بی قراری
وقتی که می وزد
دل های سر نهاده ی ما
بوی بهانه های قدیمی می گیرد
و زخم های کهنه ی ما باز
در انتظار حادثه ای تازه
خمیازه می کشند
شش:مرددم بین سرافکندگی و افتخار…اما هیچ کس نیست که بیرونم بیاورد از این تردید…دلم می خواست یک نفر…فقط یک نفر می گفت:خوب کردی!…و من مغرور می شدم به احساسم…به آرمانم…اما اینجا تنها مانده ام به درد…
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن…با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست
هفت:احساس می کنم خرد شده ام و نمی توانم تکه هایم را جمع کنم و بهم بچسبانم…هر تکه ای اندیشه ای دارد…و روحم مدام در تناقض و کشاکش بین آنها خرد و خرد تر می شود… فقط به درد جمع می شوند…و باز همان آشفتگی ها و پریشان حالی ها…
هشت:تو،بی آنکه بدانی شده ای شور من…شعر من…انگیزه ی دیوار نویسی من…اعتراض من…موضوع تحقیق من…سنگ سکوت سر کلاس های من…فکر من…سخن من…شاهد من…من با تو روزگار می گذرانم و نسبت به تو احساس دین می کنم…رفیق!…وقتی زیر گوشم زمزمه می کنی:نترسی ها!…و من به رسم کابوی ها می گویم:هی!رفیق!من با تو ام…می دانم که هر دو حظ می کنیم از این دردناک ترین و مهربانانه ترین عبارت دنیا!…که آبی است بر آتش دل های داغ دیده مان…
نه:برای تو:
هی !رفیق!
Nella vita ci sono giorni”
,pieni di vento e pieni di rabbia
ci sono giorni pieni di pioggia
,e pieni di dolore
,ci sono giorni pieni di lacrime
ma poi ci sono giorni pieni d’amore
che ci danno il coraggio di andare avanti
“…per tutti gli altri giorni